تبليغاتX
تا چهل
تا چهل
چهل سالگی : بلوغ درون
اول صبح شنبه است و من قبراق و سرحال با کلی انگیزه پاشدم !

برنامه ام را میریزم: وقت تلف کردن ممنوع! اول کمی حال و احوال کردن با دوستان...زبان .. زبان...

تلفن زدن ممنوع...تخمه شکوندن ممنوع... کلا وقت تلف کردن به خصوص با اینترنت ممنوعععع!

ساعت حدود ده شده و من هنوز از وبلاگ خونی و میل چک کردن و اینا فارغ نشده ام!

برم کمی خودم را نصیحت کنم و از عواقب کارنکردن و ولکاری براش بگم! شاید سر عقل بیام!

گرچه من آدم بشو نیستم!

پینوشة:

درس دوم از godfather (بعد از دیدن فیلم 2):

آدم وقتی شوهرش پدرخوانده به اون لطیفیه...

زل نمیزنه تو چشاش بگه: من پسرتو کشتم با کورتاژ!

ناراحت میشه خوب!!!!!!!

نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط چیهیلک |
پدرخوانده 1 را دیدم ، 2 را هم تا نیمه دیده ام،

تا حالا پیام فیلم که خیلی هم آموزنده است این بوده :

اگه تو دیگران رو نکشی دیگران تو رو میکشند!

نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم آبان 1388 توسط چیهیلک |
روزهایی که تو خونه هستم پرده های کلفت رو میزنم کنار و اجازه میدم نور آفتاب پخش بشه

توی سالن کوچکم!

دو تا زنبور درشت قرمز رو همیشه میبینم که پشت شیشه ی تمام قد پنجره بال بال میزنند

و انگار آرزو دارند از این شیشه ها عبور کنند و وارد حریم من بشوند،

دیروز شک کردم نکند پیامی از گلها برای من داشته باشند و من با کشیدن این مانع شکستنی

بین خودم و اینها راه ارتباطی با گلها را سد کرده ام!؟

شاید فاصله ما با طبیعت را با زنبور هم بشود حفظ کرد !

عسل ها که قلابی شده اند!

نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم آبان 1388 توسط چیهیلک |
پسر من زیاد بچه ی اجتماعی و سر و زبان داری نبود! از همون نوزادی اخلاقش این بود که فقط

از بعضی ها خوشش بیاد و باهاشون جیلی پیلی کنه!

بعضی از این روانشناس سرخودهای همه کاره که تعدادشون کم هم نیست و همه جا دیده

میشوند از در و دیوار و همسایه گرفته تا معلم و پزشک عمومی، مدام سعی میکردند راه حل

ارائه بدهند که این بچه ی مارو اجتماعی کنند! همشون هم یک راه حل بلد بودند:

بفرستش دم سوپری خرید کنه!

من هم همیشه دلنگران بودم ...چون نه این حرفا رو قبول داشتم و نه رفتار پسرم رو مناسب میدونستم!!!

خلاصه دردمون رو تنهایی به دل میکشییدم!

ممل در دوران دبستان حتی یک نفر رو هم شایسته ی دوستی ندونسته بود!

و این نگران کننده بود واسه ما!

در دوران راهنمایی چندتایی از معلم ها که خیال کرده بودند ما خودمان یکوری هستیم

تصمیم گرفته بودند به ممل کمک کنند تا با بچه ها صمیمی بشه و تو بازیهای گروهی شرکت کنه!

بنابراین رسما گیرداده بودند به بچه! و هی میخواستند راهنماییش کنند!!

بعد از مدتی من دیدم ممل داره با اینا بازی میکنه و هی حرصشون رو درمیاره و از اینکه اینا

میخواهند براش برنامه بریزند اعصابش خورد شده و کلا فکر میکنه بهش توهین میشه!

مثلا یکبار معلم دینیشون میخواست وادارش کنه تو کلاس کنفرانس بده و ممل مقاومت کرده بوده

و معلمه به حد جنون عصبانی شده بوده ، بعد منو خواستند مدرسه و یک بساطی به پا شد!

کار به جایی رسید که همکلاسی های ممل اومدند به جانبداری از ممل، که این تقصیری نداشته

و معلم بیخودی عصبانی شدو ...

نتیجه اینکه آن معلم رسما دو تا کلاس دوم رو از دست داد و سال بعدش هم مدرسه عذرش رو خواست!

و من هم دست به دامن دو تا روانشناس خبره شدم تا بتونم پسر رو درمان کنم!

روانشناس محترم یک ده دقیقه ای با پسر صحبت کرد و به من گفت!1

1- نگذار کسی برای پسرت روانشناس بازی در بیاره

2- شما نگران این بچه نباش این بلده گلیم خودشو از آب بکشه...تو برو خود را باش!

3- این بچه خیلی هم خوبه شماها!!! مشکل دارین!

4- اصلا هم خجالتی نیست...دوست نداره با کسی دوست بشه یا زیاد حرف بزنه!

5- اخلاقش اینطوریه که از نوشتن و خوندن خوشش نمیاد شما بگذاریدش به حال خودش!

راستش گرچه من اون موقع حرفای روانشناس رو درک نمیکردم ولی ته دلم نظرش رو پسندیدم!

دیروز همین پسرِ کم سرو زبون من کاری کرده که شاخ ما رو درآورده!

البته قبلا هم از این حرکتا کرده بود ولی نه به این اندازه مهم!

دقیقا که نه ولی سربسته بگم رفته صحبت کرده تا در یک تورنمنت کشوری که

در برترین دانشگاه این کشور برگزار میشه حضور داشته باشه!

با شرکتش تو مسابقه موافقت نشده ! چون پسر دبیرستانیه و اونا دانشجو!

و در ضمن پسر در مرحله اینترنتی این مسابقه شرکت کرده بود و رتبه بالایی آورده بوده!

من واقعآ بهش افتخار می کنم !و همچنین هنوز نگرانم برای پسر خودم و همه ی کسانی که

خلق و خو و تفکرشان مثل عموم مردم نیست! به خصوص در این کشور دیکتاتوری که

نمیتونه به فردیت فرزندانش احترام بگذاره

به ویژه تر الان که سعی میشود مردم را مثل گله مطیع و یکدست کنند !!!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 توسط چیهیلک |
امروز که سیزده آبان سالی است به نام 88، برخلاف هر سال

برای ما مهم و برگزارکردنی است و برای آنها خطرآفرین!

دو سه ساعتی است که در خانه پای کامپیوتر هستم!

هرچه تلاش میکنم وارد گوگل ریدری میلی چیزی بشم نمیشه!

حقیقتا راه خوبی برای شکنجه ی ما پیدا کرده اند!

...

اول صبح توی ماشین یک دختر تریپ کامندی رو دیدم که با دیدن نیروهای تا یقه مسلح !

مِن مِن کنان میخواست چیزی بگوید! با نگاهم بهش علامت دادم میتونی به من بگی!

شروع کرد به این حرفا: این کروبی بیدرد و بیکار یک مشت بچه پولدارو جمع کرده دور خودش

هی الم شنگه راه می اندازند(داره پول کرایه رو جور میکنه) اگه مثل ما از صبح تا شب

میدویدند دنبال پول شهریه دانشگاه از این کارا نمی کردند...بیکارا...

حقشونه بزنن تو سرشون...(پول ردیف شده داره میده به راننده)

منتظرم بودم حرفاش تموم بشه و تو ذهنم برآورد میکردم چی بگم که بره کمی بهش قکر کنه

که پیاده شده و همچنان افاضات میکرد! به قیافه اش نمیومد که از این دم و دستگاه

بهش رسیده باشه اما هر چی که بود و نبود نمی فهمید که دلیل بی پولی اون این شاید بچه

پولدارها نیستند و اینکه اونهم باید به خاطر شرایطش معترض باشه!

رفت و من فکر میکردم عجیبآ غریبا که پیروان راستین حسین و زینب ، اینروزها

چه مایه دار و چه خوش تیپ و تحصیل کرده اند! همان کسانیکه نمی خواهند

از ظلم حرف شنوی داشته باشند و شجاعند آنقدر که از این سوسکهای سخت پوستِ موتوری نمیترسند!

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 توسط چیهیلک |
از دیروز عصر دارم داستان گوژپشت نوتردام رو به زبان انگلیسی میخونم.

این پیشنهاد یک آقای دکتر هم رشته ام بود برای اینکه راحت تر دایره لغت زبانم رو گسترش بدم!

این آقای دکتری که میگم همونیه که من رو به این موسسه ی فخیمه برای همکاری معرفی کرده بود!

ایشون خودشون هیات علمی دانشگاه و اینا هستند و البته آدمی منحصر به فرد!

دیروز رفتم سراغشون تا یک کتابی رو که دنبالش بودم و از قضا در دفتر ایشون مشاهده کرده بودم

ازشون قرض بگیرم که شروع به حال و احوال کردن.

ایشون مردی بینهایت متواضع دانشمند باهوش و بخشنده در دادن اطلاعاتشون هستند!

تا فهمیدند من برای زبان مشکل دارم همینجور بیدریغ تجربیات و کتاباشون رو در اختیارم گذاشتند!

معتقد بودند کلاس زبان که به درد نمیخوره و بهتره داستان بخونم و گرامر دوره دبیرستان رو مطالعه کنم!

خلاصه من لاغر و نحیف رفتم اتاق ایشون و چاق و چله برگشتم بیرون!

خوندن داستان هم لذت بخشه هم آسونتره و هم وسطاش یک دیدی به اپرای گوژپشته میزنم

و مطابق میلم وقت میگذرونم: علمی تفریحی!


این روزا به این نتیجه رسیدم من آدم بیخودی هستم...

همش دنبال خوشحال کردن خودم هستم...

به خودم نهیب میزنم: یعنی چی؟ یک کم جدی باش!

دارم سعی میکنم کارای تنبلانه کمتر انجام بدم ... هرچی دلم میخواد نخورم...

هرچی دلم خواست نگم...نخونم...

پینوشة:

چقدر من افکار و پندار و اعمالم متناقضه! یعنی چی؟؟؟؟

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388 توسط چیهیلک |

خداحافظ گری کوپر:

...آدم حکم پول را دارد. هر قدر مقدارش بیشتر ، ارزشش کمتر.

امروز چیزی که هیچ ارزش ندارد جوان بیست ساله است.

جمعیت جوانهای بیست ساله در دنیا از حد گذشته است.

دنیا گرفتار تورم جوانان است...

اینم خوشی منه: رمان خوندن

تازه اپرای رومئو ژولیت و گوژپشت نوتردام رو هم گرفتم ببینم!

.......................................................................................................................................

پینوشة:

این روزها روزگار داره به هر طریقی و به هر زبانی این پیام رو به من میرسونه:

همه افسرده اند، تو تنها نیستی!

جواب من به روزگار:

مرسی عزیزم... شیرفهم شدم... چشم تو روشن... جواب خدا رو چی میدی؟

نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم آبان 1388 توسط چیهیلک |

میدونم،

آخرش میمیرم!

تا اون موقع چیکار کنم حوصله ام سر نره!

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم آبان 1388 توسط چیهیلک |

«خداحافظ گری کوپر» رومن گاری!

چند ماهیه که یک دوست نازنین و فرهیخته ای گیر داده به من که حتما این رمان رو بخون!

ما هم که سرمان شلوغ و پشت گوش اندازی هم که مراممان است! عمل به دستور نمیکردیم!

بالاخره برادرزاده ی محترم این کتاب را برایم خرید و یک ماهی هست که تو کتابخونه داشتیمش!

امروز شروع کردم به خوندن...دل و دینم را برده!

تازه به صفحه ده رسیدم و اومدم قربون صدقه اش بروم!

از توصیفات دگرگونه اش؛

در بند اول رمان درباره یک شخصیتی (به قصد معرفی و شخصیت پردازی)میگه:

نگاهش حالت حریص و دلواپس کسانی را داشت که فقط برای چیزی زنده اند که وجود ندارد

و چیزهایی هم که وجود دارد هر سال بالا و بالاتر میرود،

به طرف برفهایی که هیچ وقت آب نمی شود.

چند سطر بعد درباره دوستی همین شخص با یک نفر دیگه که اول زبان همدیگر رو نمیفهمیدند

و بعد از سه ماه همین شخصیته یاد میگیره مثل بلبل انگلیسی حرف بزنه ؛ میگه:

فورآ دیوار زبان بینشان بالا رفته بود.

دیوار زبان وقتی کشیده میشود که دونفر به یک زبان حرف می زنند.

آنوقت دیگر مطلقا نمی توانند حرف هم را بفهمند.

طنز جذابی هم داره:

بگذار به تو بگویم، من اگر حتما قرار می شد پسری داشته باشم

ترجیح می دادم مال خودم نباشد.

آن وقت دیگر پدر و پسر خرده حسابی با هم ندارند.

حتی می توانند با هم رفیق جون جونی باشند.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم آبان 1388 توسط چیهیلک |
ما وقتی از همیشه بیشتر کار داریم کمتر کار می کنیم!!!

کلا کُپ می کنیم!!!!!!!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم آبان 1388 توسط چیهیلک |
Blog Skin